تبلیغات
بارانـ ـ ـ ـ زندگیـ ـ ـ ـ منـ ـ ـ ـ

بارانـ ـ ـ ـ زندگیـ ـ ـ ـ منـ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ــخوب است ما هم مثل باران حس بگیریمـ ـ ـ ـ ـهر شب سراغى از گل نرگس بگیریمـ ـ ـ ـ  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
نطرتوننننننننننننن در مورد آهنگ وب؟؟؟






لینک دوستان

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین

کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را

آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود                            

می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود او سفرش را

زمانی که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان

 ما به جای آنکه چادر بزندو شب را زیر چادر به شب برساند

به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک تاریک شد به

جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد سیاهی شب همه جا را

فرا گرفته بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و

ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند کوهنورد

همانطور که داشت بالا میرفت در حالی که چیزی به

فتح قله نمانده بود ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت

 هرچه تمام ترسقوط کرد سقوط همچنان ادامه داشت

 و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات

خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد داشت فکر میکرد

 چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس

کردطناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین

و هوا مانده است حلقه شدن طناب به دور بدنش

 مانع از سقوط کاملش شده بود در آن لحظات سنگین

 سکوت چاره ای نداشت جز این که فریاد بزند:خدایا

کمکم کن ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از

من چه می خواهی واقعا فکر میکنی میتوان

کمکت کنم و نجاتت دهم کوهنورد گفت : البته

تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات

دهی صدایی دیگر از دل آسمان فرمود طناب دور

کمرت را ببر !!!!!!!!!!!برای یک لحظه سکوت عمیقی

 همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام

توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند روز بعد

 گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد

 را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده

بود در حالیکه یک متر با زمین فاصله داشت!!

======================

========================

میدونم که تکراریه ولی خیلی پر مفهومه به خاطر همین گذاشتم


[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ حلما سادات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

*************************

آنها که از دور نگاه میڪنند !

می گویند :تو چه کم داری ؟ هیچ !!!

و من باران اشڪهایم را در ابر چشمانم پنهان میڪنم

و با لبخند پوچے به نشانه تایید سر تڪان مے دهم ...

اما خود میدانم که هر گاه درون خود را میڪاوم

بہ یک غم بزرگ میرسم ...

و آن غم نبودن توست !!!

من در ڪنار همه تو را ڪم دارم ...

*************************

اللهم عجل لولیک الفرج
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ